بارادباراد، تا این لحظه 6 سال و 4 ماه و 26 روز سن دارد

باراد مامان

بعد از مدت ها

واااااای باراد قشنگم، خیییلی وقته که نیومدم چیزی بنویسم ازت. حیف، راستش هم خیلی سر مامان شلوغ شده و هم پسوورد نی نی وبلاگ رو یادم رفته و با هزار دردسر موفق شدم بیام و ازت بنویسم. بگذریم ..... امروز 98/05/20 هست. شما 6 سال و 4 ماهه هستی و صاحب یک خواهر گوگولی مگولی 10 ماهه هستی😍 خیلی بزرگ شدی، بعد از تولد دلبان یهو انگار وارد یه مرحله جدیدی شدی.هم اینکه وارد محیط مدرسه شدی از زمان پیش دبستانی و هم به دنیا اومدن خواهرت باعث شده خیلی منطقی باشی.هرچند که قبلا هم بودی❣️ هر کی بهم میرسه این روزا، اولین سوالی که میپرسه اینه که رابطه باراد با خواهرش چطوره؟ حسادت نمیکنه؟🤔 بعضی وقتا نمیدونم چی بگم.اگر بگم تو بیشتر از من مواظب خواهرت هستی م...
20 مرداد 1398

سه سال و هفت ماهگی

باراد عزیزم امروز 95/07/04 هست و تو تقریبا 3 سال و هفت ماهه شدی یک پسری که برخلاف خیلی از بچه های امروزی خوشبختانه به اندازه سنش بچگی میکنه و در عین حال خیلی هم فهمیده است.مامان جونم من خیلی دوست دارم که تو خیلی زود پیشرفت کنی و همه چیز رو بلد باشی ولی امیدوارم درک کنی که تو جایگاه مادری هیچ عجله ای ندارم که تو این سن همه چیز بدونی.مهم ترین چیز برای من امنیت و آرامش و شادی توست. برام مهمه که بازی کنی، بدویی، بپر بپر کنی، خراب کاری کنی... راستش هر روز دارم بیشتر به این نتیجه میرسم که واسه آموزش و یاد گرفتن یک عمر وقت هست ولی برای بازی های بچگانه حتما محدودیت سن وجود داره... البته خیلی خوشحالم که تو آموزش تومرحله خوبی هستی بخصوص تو...
4 مهر 1395

تولد مامان

باراد خوشگلم هرچقدر از آقاییت بگم کم گفتم، امسال اولین سالیه که تولدها و جشن ها رو خیلی خوب برگزار میکنی  و یادت میمونه  اولین سالیه که تولدم رو ده بار تبریک گفتی چند بار بغلم کردی و گفتی مامان عزیزم تولدت مبارک هیچ چی برام با ارزش تر از این تو دنیا وجو نداره امسال مهد کودک کلاس شنا برگزار میکنه رفتیم خیلی با ذوق برات وسایل شنا خریدیم نمیدونم دوست داری یا نه ولی امیدوارم دوست داشته باشی ...
5 تير 1395

سه سال و سه ماهگی

باراد قشنگم، دیگه واسه خودت آقایی شدی.از اسفند 94 به خاطر جابه جایی محل کارم از جردن به دولت متاسفانه مجبور شدم بعد از این همه مدت طولانی از مهد قبلیت و دوستای خوبت جدا کنمت و ببرمت یه مهد جدید خیییییلی برای هر دومون سخت بود خیلی بیشتر از تو واسه من 20 شب تا صبح نخوابیدم از غصه یک هفته تمام از صبح تا عصر جلوی در مهد مینشستم تا مبادا صدای گریت و بی قراری هات بیاد. بدترین زمان ممکن این کارو کرده بودم. در آستانه سه سالگی یعنی اوج وابستگی تو به آدمای اطرافت. شاید یکی دو ماه اول فکر می کردم تا آخر عمر خودم رو به خاطر اینکار نمیبخشم ولی از اونجایی که به حکمت هر کاری ایمان دارم خدا روشکر تو شدی به بچه دیگه ... یه پسر کاملا منطقی  و ...
25 خرداد 1395

دو سال و ده ماهگی

باراد عزیزم، خیلی وقته که فرصت نکردم بیام و برات بنویسم.راستش یکم درگیری هامون زیاد شده این روزها   از صبح تا عصر که سرکار یه مدت خیییلی طولانی هم تو مسیر رفت و آمد خیلی سخت میگذره بهم مامانی میدونم که به تو و بابایی مهربون هم خیلی داره سخت میگذره ولی فعلا چاره ای نداریم جز اینکه به خاطر یه آب و هوای بهتر و یه خونه بزرگتر و نزدیک بودن به خانواده مجبوریم این زحمت ها رو به جون بخریم. ولی واقعا این حرفا رو فقط بزار به حساب یه درد و دل مادر و پسری   همه این سختی ها و مشکلات رو حاضرم یه تاج گل کنم و بزنم به سرت تا بدونی دنیا دنیا مشکل در برابر یه لحظه شیرین زبونی ها و خنده های تو هیچه. خیلی دوستت دارم باراد هر چه بزرگتر میش...
26 بهمن 1394

2 سال و چهار ماهگی

باراد گلم پسر عزیزم،خیلی عوض شدی  حالا دیگه کم کم داری حرف زدن یاد میگیری در واقع خیلی داری خوب پیش میری تو که تا 15 روز پیش فقط کلمه های در هم و برهم میگفتی حالا چند تا شعر  بلدی بخونی مثل: تولد، تولد، تولدت مبارک .... بوق بوق بوق ماشینم روی چرخام میشینم تاب تاب عباسی و آخر همه شعرهایی که همیشه برات میخوندم رو تکرار میکنی مثل گل گلدون من حالا دیگه خیلی پسر آقایی شدی بعضی از بچه های فامیل و مهد رو خیلی دوست داری و گاهی اوقات که داری کتاب میخونی یا با اسباب بازیهات بازی میکنی دائم اسمشون رو تکرار میکنی مثل ترنم، صدرا، آرمان، مایا، رادین و... تو بچه های مهد عاشق آرمان هستی اونم خیلی تو رو دوست داره.بعضی وقتا که...
31 مرداد 1394

هورااااعمه مینا هم اومد کرج

پسر گلم، یه خبر خوب  ترنم هم اومد کرج  عمه مینا و عمو سعید  و ترنم هم بعد از اینکه ما کوچ کردیم کرج واسه زندگی اومدن کرج و دوباره مثل سالهای گذشته باهم همسایه شدیم خیلی خوب شد. همه خدا رو شکر از این بابت راضی و خوشحالن.در درجه اول خودشون چون هوای پاک تر و خونه بزرگتری دارن و با نزدیکی به مامان مریم خیلی زندگی راحت تر میشه واسشون. مامان و بابا هم خیلی خوشحالن چون بهترین دوستاشون عمه مینا و عمو سعید هستن مامان مریم و بابا اسی هم خیلی خیلی خوشحالن چون بچه ها و نوه ها در واقع همه خانواده نزدیک هم شدن و دور هم ان. اینجوری خیلی بهتره برنامه ریزی کردیم با عمه مینا و عمو سعید و ترنم خانوم شبا میریم پارک بنفشه پیاده ر...
19 خرداد 1394

یکی از بزرگترین چالش های زندگیت و زندگیم

مامان جون، امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود شاید اون روزی که خودم سپردمت تو مهد کودک دست سارا انقدر برام سخت نبود که امروز.... امروز(94/01/17) روزیه که قراره از کلاس سارا منتقلت کنن کلاس فریده جون تو از بچگی بعد از من سارا رو شناختی و اونو به عنوان مادر دومت قبول داشتی. حالا اونقدر بهش وابسته شدی که حتی بعضی وقتا از بغلش کنده نمیشی بیای بغل من انقدر به سارا و بچه های کلاست عادت کرده بودی که کل تعطیلات عید بهانه آرسام و آرمان  رو میگرفتی. عزیزم میدونم که خیلی برات سخته ولی امیدوارم که هر چه زودتر به شرایط عادت کنی و خودت رو وفق بدی.میدونم که خیلی قوی هستی عزیزم. اینو بدون که بعضی وقتا از خودم و از این زندگی من...
17 فروردين 1394