یکی از بزرگترین چالش های زندگیت و زندگیم
مامان جون،
امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بود
شاید اون روزی که خودم سپردمت تو مهد کودک دست سارا انقدر برام سخت نبود که امروز....
امروز(94/01/17) روزیه که قراره از کلاس سارا منتقلت کنن کلاس فریده جون
تو از بچگی بعد از من سارا رو شناختی و اونو به عنوان مادر دومت قبول داشتی. حالا اونقدر بهش وابسته شدی که حتی بعضی وقتا از بغلش کنده نمیشی بیای بغل من
انقدر به سارا و بچه های کلاست عادت کرده بودی که کل تعطیلات عید بهانه آرسام و آرمان رو میگرفتی.
عزیزم میدونم که خیلی برات سخته ولی امیدوارم که هر چه زودتر به شرایط عادت کنی و خودت رو وفق بدی.میدونم که خیلی قوی هستی عزیزم. اینو بدون که بعضی وقتا از خودم و از این زندگی منتفر میشم که مجبورت میکنم بعضی شرایط رو تحمل کنی. ولی چه کنم که چاره ای نیست.
خودم دیشب تا صبح بیدار بودم و از صبح انقدر گریه کردم که چشام اندازه گردو شده 


امیدوارم هر چی برات پیش میاد خیر باشه. دوستت دارم مامان جونی.قلب من.روح من.نفس من....


یکی از بزرگترین چالش های زندگیت و زندگیم 
